تبليغاتX
کرمان جوات - خاطرات جالب ترین سفر من

سلام به همه دوستان گلم باید منو خیلی ببخشید که مدتی نبودم و نتونستم جواب نظرات شما عزیزان رو بدم و از تک تک شما عذرخواهی می کنم.

 عرضم به حضورتون که من دقیقا یک ماه توی مسافرت بودم و قسمت شمال و شمال غرب کشور رو زیر پا گذاشتم ( یعنی شهرهایی چون ساری,نوشهر, رامسر, رشت, بندر انزلی, رضوان شهر, آستارا, اردبیل, سرعین, تبریز, ارومیه, زنجان, قزوین, تهران ) و حالا اومدم که داستان سفری که اصلا قرار نبود برم رو برای شما عزیزان تعریف کنم و باید اعتراف کنم این سفر یکی از جالبترین و عجیب ترین در نوع خودش میتونه باشه (البته برای من). 

                                           قسمت اول مسافرت ..... 

خوب داستان از اینجا شروع شد که اقوام ما برای جشن عروسی داداشم از تهران تشریف آوردن به کرمان و چند روزی مهمان ما بودن بعد از اتمام جشن عروسی که جاتون خالی حسابی خوش گذشت, اقوام چون بلیط رفت و برگشت گرفته بودن طبق تاریخ, فردای آن روز با قطار حرکت داشتن به سمت تهران.خلاصه روزموعود سررسید و حرکت قطار ساعت ۵ بهد از ظهر بود. من همراه با پسر و دختر دایی ام داشتیم تو سرو کله هم میزدیم که دیدیم ساعت شد ۳ یعنی دوساعت تا حرکت باقی مانده بود که ناگهان دختر داییم گفت امین بیا با ما بریم, من اولش به شوخی گرفتم و گفتم آره خیلی دلم میخواست بیام و.... که یه دفعه بچه ها گفتن آره راست میگه بیا بریم ما یه جای خالی توی کوپه داریم, منم که حسابی گیج شده بودم و ازطرفی هم دوست داشتم برم مسافرت  یه دفعه گفتم باشه باهاتون میام حالا یک ساعت وقت داشتم که وسایلم رو جم کنم(فکرش و بکن).

به هرحال کشکی کشکی یه سفر مجانی افتادیم دیگه!!!  جاتون حسابی خالی بود چون ما همه توی قطار کوپه هامون کنار هم بود و تقریبا نصف بیشتر یه واگن رو اشغال کرده بودیم و من تصمیم گرفتم یه کوپه را به تصرف خود در بیاورم (به عکس زیر توجه کنین)

                         

در این صحنه ما توانستیم با کمک رزمندگان اسلام و نیروهای پلیس ۱۱۰ و جمعی از بچه قوم های ارازل یک فروند کوپه را به تصخیر خود در آورده و پرچم استقلال خود را بر شیشه آن بچسبانیم .


                                         قسمت دوم مسافرت ..... 

بعد از این که رسیدیم به تهران همه از هم خدا حافظی کردن و جدا شدن و قرار شد منم برم خونه پسر داییم میلاد. آقا میلاد گل از نظر اخلاقی شباهت بسیار زیادی به من داره که برای ایشان میتونه افتخار بزرگی باشه  . در این یک هفته ای که مزاحم این خانواده زحمتکش بودم به جاهای مختلفی رفتیم که در زیر به آنها اشاره می کنیم.

از آنجایی که آقا میلاد تنش به تن من خورده همچین بی هنر هم نیست ایشان در ورزش تیر اندازی با کمان در رشته ریکرو عضو تیم ملی ب هست و در باشگاه تیم ملی توپ میزنه   .خونه میلاد کرج هست و قرار شد صبح که از خواب بلند شدیم بریم توی باغ برای تمرین.

                

درعکس سمت راست می بینید که هدف در 70 متر جلوتر قرار داره و زدن تیر به اصطلاح توی فیس از این فاصله کار بسیار سختیه.

                                 

فردای همان روز ما به اتفاق خانواده میلاد به یک جشن که در سالن 12هزار نفری آزادی برگذار می شد دعوت شدیم که در آنجا از سایر ورزش کاران در رشته های مختلف تقدیر به عمل آوردن.(آخر جشن بود و همه رفتن)

                   

 حتی از ورزش کارهای منطقه قارپوز آباد هم تقدیر شد.  

                                

به عکس بالا خوب توجه کنید داشتیم توی خیابون با بچه ها قدم میزدیم که یهو دیدم دو عدد موش در حال لاو ترکوندنن پیش خودم گفتم اگر سرو کله ی گشت ارشاد پیدا بشه کارشون تمومه پس تصمیم گرفتم خودم زودتر برم اونا رو امر به معروف و نهی از منکر کنم که با صحنه وحشت ناکی روبه رو شدم و نشون میده آلودگی صوتی و هوا در تهران به حدی زیاد هست که موش ها هم دچار عارزه های قلبی و عروقی میشن و در دم فوت می کنن.(روحشان شاد و یادشان گرامی باد) و این ماجرا همچنان ادامه دارد....

   

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 14:21  توسط امین  |