با سلام به همه دوستان عزیز. اول از همه باید بگم که متاسفانه به دلیل یک سری از مشکلات که برام پیش اومده نمی تونم ادامه خاطرات سفرم رو براتون بنویسم
ولی عوضش مدیر دوم کرمان جوات یعنی دوست خیلی خوبم (حامد جون)بعد از سالها دوری از میادین
بالاخره به جمع وبلاگ نویسان اضافه شد و قرار است به زودی اولین پست خودش رو همراه با عکسش که به من قول داده بود براتون بزاره و از این به بد شما شاهد یک رقابت دوستانه در امر وبلاگ نویسی بین من و حامد هستید که امیدوارم از این پس شما شاهد پست های متفاوت وبسیار جذابی باشید.
Coming Soon
قسمت سوم مسافرت.....
بعد از این که یک هفته در تهران بودم ناگهان!!؟؟ دامادمون هم به جمع ما پیوست که قرار شد با جمعی از اقوام بریم شمال و یکی دو روزی هم از آب و هوای اونجا استفاده کنیم. ما نیم شب ساعت 2 از جاده رامسر حرکت کردیم و باور کنید که من از خوشحالی نمی دونستم چه کار دارم می کنم آخه توی کرمان نه دریا داریم و نه جنگلهای سرسبز و مرطوب و نه اصلا یه جای درست و حسابی برای تفریح پس واقعا حق داشتم اینقدر ذوق کنم . ساعت تقریبا 7 صبح بود که رسیدیم به رامسر و رفتیم به سمت ویلای داییم و یه چرت و یه استراحت کوتاه زدیم تو رگ. بعد از خواب اولین کاری که کردیم همه دست جمعی بلند شدیم و زدیم به دل جنگل و 2 تا 3 ساعت قدم زدیم و گشت و گذار کردیم.

این عکس متعلق به ویلایی هست که توی اون مستقر بودیم دریا روبرو و جنگل هم پشت ویلا قرار داشت (واقعا زیباست).

من فکر می کردم که خشک سالی در مناطق کویری زیاد اتفاق می افته اما وقتی آبشاری که در عکس بالا مشاهده می کنید رو دیدم متوجه شدم که خشک سالی اثرش رو بر روی تمام مناطق کشور میزاره.(چشم بسته غیب گفتم, نه!!)

شکار لحظه ها
(خدا منو ببخشه).
جاتون حسابی خالی بود چون بعداز ظهر رفتیم دریا و تا هوا تاریک نشد از آب بیرون نیومدیم.بعد از گذشت دوروز ما (من و دامادمون(که قرار نبود با هم باشیم)) از بقیه جدا شدیم و از اینجا به بعد تنهایی به ادامه سفر پرداختیم و اکثر شهرهای شمال رو گشتیم که خودش یک هفته به طول انجامید. در کل از بین تمام شهرهای شمال من بیشتر از همه با رشت حال کردم چون هم مردمان خون گرم و مهمان نوازی داشت و هم نظم در این شهر بسیار زیاد بود. در ضمن یه معظرت خواهی بابت قطع بودن اینترنت که نتونستم زودتر آپ کنم به دوستان بدهکارم. قسمت بعدی و آخر سفر من از همه باحال تر و خنده دارتر هست پس منتظر خبر من باشید....
سلام به همه دوستان گلم باید منو خیلی ببخشید که مدتی نبودم و نتونستم جواب نظرات شما عزیزان رو بدم و از تک تک شما عذرخواهی می کنم.
عرضم به حضورتون که من دقیقا یک ماه توی مسافرت بودم و قسمت شمال و شمال غرب کشور رو زیر پا گذاشتم ( یعنی شهرهایی چون ساری,نوشهر, رامسر, رشت, بندر انزلی, رضوان شهر, آستارا, اردبیل, سرعین, تبریز, ارومیه, زنجان, قزوین, تهران ) و حالا اومدم که داستان سفری که اصلا قرار نبود برم رو برای شما عزیزان تعریف کنم و باید اعتراف کنم این سفر یکی از جالبترین و عجیب ترین در نوع خودش میتونه باشه (البته برای من).
قسمت اول مسافرت .....
خوب داستان از اینجا شروع شد که اقوام ما برای جشن عروسی داداشم از تهران تشریف آوردن به کرمان و چند روزی مهمان ما بودن بعد از اتمام جشن عروسی که جاتون خالی حسابی خوش گذشت, اقوام چون بلیط رفت و برگشت گرفته بودن طبق تاریخ, فردای آن روز با قطار حرکت داشتن به سمت تهران.خلاصه روزموعود سررسید و حرکت قطار ساعت ۵ بهد از ظهر بود. من همراه با پسر و دختر دایی ام داشتیم تو سرو کله هم میزدیم که دیدیم ساعت شد ۳ یعنی دوساعت تا حرکت باقی مانده بود که ناگهان دختر داییم گفت امین بیا با ما بریم, من اولش به شوخی گرفتم و گفتم آره خیلی دلم میخواست بیام و.... که یه دفعه بچه ها گفتن آره راست میگه بیا بریم ما یه جای خالی توی کوپه داریم, منم که حسابی گیج شده بودم و ازطرفی هم دوست داشتم برم مسافرت
یه دفعه گفتم باشه باهاتون میام حالا یک ساعت وقت داشتم که وسایلم رو جم کنم(فکرش و بکن).
به هرحال کشکی کشکی یه سفر مجانی افتادیم دیگه!!!
جاتون حسابی خالی بود چون ما همه توی قطار کوپه هامون کنار هم بود و تقریبا نصف بیشتر یه واگن رو اشغال کرده بودیم و من تصمیم گرفتم یه کوپه را به تصرف خود در بیاورم (به عکس زیر توجه کنین)
در این صحنه ما توانستیم با کمک رزمندگان اسلام و نیروهای پلیس ۱۱۰ و جمعی از بچه قوم های ارازل یک فروند کوپه را به تصخیر خود در آورده و پرچم استقلال خود را بر شیشه آن بچسبانیم
.
قسمت دوم مسافرت ..... ![]()
بعد از این که رسیدیم به تهران همه از هم خدا حافظی کردن و جدا شدن و قرار شد منم برم خونه پسر داییم میلاد. آقا میلاد گل از نظر اخلاقی شباهت بسیار زیادی به من داره که برای ایشان میتونه افتخار بزرگی باشه
. در این یک هفته ای که مزاحم این خانواده زحمتکش بودم به جاهای مختلفی رفتیم که در زیر به آنها اشاره می کنیم.
از آنجایی که آقا میلاد تنش به تن من خورده همچین بی هنر هم نیست ایشان در ورزش تیر اندازی با کمان در رشته ریکرو عضو تیم ملی ب هست و در باشگاه تیم ملی توپ میزنه
.خونه میلاد کرج هست و قرار شد صبح که از خواب بلند شدیم بریم توی باغ برای تمرین.

درعکس سمت راست می بینید که هدف در 70 متر جلوتر قرار داره و زدن تیر به اصطلاح توی فیس از این فاصله کار بسیار سختیه.
فردای همان روز ما به اتفاق خانواده میلاد به یک جشن که در سالن 12هزار نفری آزادی برگذار می شد دعوت شدیم که در آنجا از سایر ورزش کاران در رشته های مختلف تقدیر به عمل آوردن.(آخر جشن بود و همه رفتن)

حتی از ورزش کارهای منطقه قارپوز آباد هم تقدیر شد.

به عکس بالا خوب توجه کنید داشتیم توی خیابون با بچه ها قدم میزدیم که یهو دیدم دو عدد موش در حال لاو ترکوندنن پیش خودم گفتم اگر سرو کله ی گشت ارشاد پیدا بشه کارشون تمومه پس تصمیم گرفتم خودم زودتر برم اونا رو امر به معروف و نهی از منکر کنم که با صحنه وحشت ناکی روبه رو شدم و نشون میده آلودگی صوتی و هوا در تهران به حدی زیاد هست که موش ها هم دچار عارزه های قلبی و عروقی میشن و در دم فوت می کنن.(روحشان شاد و یادشان گرامی باد
) و این ماجرا همچنان ادامه دارد....
داداش مهدی به من گفت خیلی شانس آورد چون اگر تصادف ۱۵ ثانیه دیرتر رخ می داد به جای اون پراید که در عکس سمت چپ مشاهده می کنید الان ماشین خودش ساندویچ می شد .
چند شب پیش داشتم توی چندتا سایت پرسه میزدم که ناگهان چشمم افتاد به عکسی که این بالا مشاهده می کنید, بله, فوتبال لیستها برنامه بسیار محبوب ما, درسته که من بیست سال بیشتر ندارم ولی هرچی هست جزو برنامه های دوران کودکی من به حساب میاد, حدود ده, دوازده سال پیش بود که از تلویزیون برای اولین بار پخش می شد, یادم میاد که تقریبا ساعت ۳:۳۰ بعد از ظهر روزهای جمعه میزاشت و معمولا این میثم بود که بیشتر خونه ما پلاس بود و با هم می نشستیم پای تلویزیون تا فوتبال لیستها شروع بشه ولی به محض تمام شدن این برنامه حسابی مارو جو می گرفت و می رفتیم روی حیاط توپ دولایه پلاستیکی (که همیشه آماده بود) رو بر می داشتیم و دو تیم تشکیل می دادیم, تیم اول که بیشتر اوقات من (سوباسا) و میثم با هم یار بودیم و تیم دوم که شامل داداش مهدی و داداش هادی (کاکرو) می شدن در مقابل ما قرار داشتن وقتی که بازی شروع می شد (بگذریم که چقدر دست و پاهای هم رو قلم می کردیم و جرزنی هم که همیشه رو شاخمون بود
) بر اثر سرو صدای زیاد بابام از خواب بیدار می شد و می کرد دنبالمون, دیگه شانس یا اقبال, اگر گیرمون میاورد یک کتک ردیف در حد تیم ملی می خوردیم
ولی کی اهمیت میداد به محض این که بابام می رفت بازی ما دوباره شروع می شد
. یادش بخیر چقدر زود می گذره, کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم.
از تمام دوستای گلم تقاضا دارم نظم رو به هم نزنن, کادو ها رو بزارن روی میز
و بشینن سر جاهاشون تا جشن رو آغاز کنیم.
برای شروع کار همه با هم : تولد تولد تولدم مبارک, بیا شمعارو فوت کن که 100 نه 1000 سال زنده باشم.
میثم و حامد و مرتضی ضبط تو روشن کنید![]()

همه بیاین وسط برای رقص, حالا همه با هم : نازی نازی امشب دلم مست ....
ولی از شوخی گذشته تولد منو فقط یک نفر تبریک گفت اونم زن داداشم بود, ازش ممنونم انشاالله جبران میکنم, ولی معلوم شد چقدر منو دوست دارن. کسی چه میدونه شاید من خوب نیستم میشه؟؟؟
از نمای بیرون

غلط نکنم منظور این آقا (WelCome Icecream) بوده.( هرکی نوشته انگلیسیش مثل من خوب بوده
)
جاتون خالی دو روز پیش خونه دوست عزیزمان حاج میثم خالی شد البته بد برداشت نکنید پدر و مادر ایشان به دیار آبا اجدادی سفرکرده بودند و میثم به من زنگ زد و از من خواست برم و یکی دو روزی پیشش بمونم که منم با کمال میل قبول کردم و با سرعت سوار موتور کیپس ۱۳۰۰ سی سی
یکی نیست بگه آخه کدوم آدم عاقلی همچین کاری می کنه.
این هم شام, جوجه کباب با پیتزا چهارفصل(سوسیس با رب گوجه
).فکر کنم دیگه از شام خوردن پشیمون شدید
.
ولی خداییش این دو روز خیلی حال کردیم و کلی هم خندیدیم و طعم یه خونه مجردی کامل رو چشیدیم.( انشاالله خداوند قسمت همه کنه ).
توجه: یک نکته این وسط هست اونم خریدن کادو برای روز پدره که به یک معضل تبدیل شده به نظر من بهترین هدیه گرفتن یه دسته گل هست, شاید بعضی از شماها اعتراض کنید ولی هرچی باشه از شورت و عرقگیر
که بهتره اگر باورتون نمیشه یه سر به کشوی لباس باباتون بزنید به حرف من پی می برین. آخه بدبختانه این کادو فقط مختص روز پدر که نیست در روز معلم, روز مرد و..... هم معمولا همین قضیه هست که باباهای غزیز برای هفت نسل بعد هم شورت و عرقگیر از خودشون به ارث می گذارن.
SMS: مکرر گشته ام از زندگی سیر, بهای کادوی زن شد نفس گیر, چرا در روز زن طلا و سکه, ولی روز پدر شرت و عرقگیر.
حالا دیدین اینو که دیگه من نگفتم![]()
همیشه خنده برلب و شاد باشید.
به نام خدا
اسم من امین متولد 67 , اهل کرمان و دوست خوبم حامد, او نیز اهل کرمان و متولد 67 که البته حامد حدود یک ماه و اندی ازمن بزرگتره که بابت همین مسئله یک کتک مفصل از بنده نوش جان کرده
, من و حامد در دوران دبیرستان باهم آشنا شدیم که این موضوع حدودا به شش سال قبل برمیگرده و در آن موقع دو عدد فنچ بیشتر نبودیم و از آن زمان دوستیمون بسیار پایدار بوده و هست, که امیدوارم همینطور پایدار باقی بماند. در واقع ما یک اکیپ از دوستان هستیم که بیشتر اوقات فراغت رو در کنار هم که البته با تفریحات %1000 سالم سپری می کنیم. این جمع که هر کدام از ما برای همدیگر لقب گذاشتیم (از بیکاری) عبارت است از : خود من که به (امین cool ) معروف شدم به خاطر سرد بودن بدنم که معمولا ده درجه سانتیگراد از همه سردتر هستم (به قول بچه ها تو غیر از آدمایی
) و حامد که به (حامد هنگ) معروفه چون یه وقتایی مغزش از کار می افته
, نفر سوم دوست خوبم مرتضی که در اولین پست (پارک جنگلی) اسمش بود و معروف شده به (مری) که مخفف اسم خودش هست و چند ماه از من کوچک تره, دم خودم گرم ( مثل این اغده ایها ) و اما میثم که رفیق فابریک و بسیار تا بسیار قدیمی بنده هست که از بدو تولد ما با هم دوست شدیم و خاطرات خوبی از 20 سال پیش تا حالا با هم داشتیم. میثم حدود چند ماه از من بزرگتر هست ( که دیگه زورم نرسید این یکی رو بزنم
) و به احترام سن و سالش به اون سه تا لقب دادیم که هر کدام در مکانی خاص مورد استفاده قرار می گیرد , یک (میثم MiMi ) دو (سیب زمینی) و سومی (میثم احمدی) که فامیل خودشه. اگر خدا به ما عمری بدهد در روزها و هفته های آینده بیشتر با بچه ها آشنا خواهید شد.
و در آخر جا داره از شما عزیزانی که وقت خودتان را صرف خواندن مطالب این وبلاگ می کنید سپاس گذاری کنم و امیدوارم که لذت برده باشید, و آرزو می کنم جمع ما همینطور دوستانه, پایدار و صمیمی باقی بماند. (منم بلدم گنده گنده صحبت کنم
)