تبليغاتX
کرمان جوات
داداش بزرگتر من به نام مهدی که خیلی هم دوستش دارم همراه چند نفر رفته بودن بستنی نوش جان کنند که یهو چشمش افتاد به نوشته داخل مغازه آقای بستنی فروش, که خودتون در تصویر زیر می بینید. 

                                     

 از نمای بیرون

                              

                              

                                 

 غلط نکنم منظور این آقا (WelCome Icecream) بوده.( هرکی نوشته انگلیسیش مثل من خوب بوده )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 17:2  توسط امین  | 

جاتون خالی دو روز پیش خونه دوست عزیزمان حاج میثم خالی شد البته بد برداشت نکنید پدر و مادر ایشان به دیار آبا اجدادی سفرکرده بودند و میثم به من زنگ زد و از من خواست برم و یکی دو روزی پیشش بمونم که منم با کمال میل قبول کردم و با سرعت سوار موتور کیپس ۱۳۰۰ سی سی  خودم شدم و حرکت کردم. وقتی رسیدم هوا تقریبا تاریک شده بود و خونشون هم پارکینگ نداشت چون هم اجاره ای بود و هم در زیر زمین قرار داشت و درست نبود که موتور بیرون باشه به دلیل این که خیلی امن نبود پس تصمیم گرفتیم بیاریمش پایین داخل خونه. این کار ما برابر با یکی از عجایب هفتگانه دنیا بود چون وزن موتور من تقریبا دوبرابر وزن یک موتور سیکلت معمولی هست و سختی کار اینجا بود که باید هفت عدد پله می آمد پایین تر از سطح دریا.

  

     

 

یکی نیست بگه آخه کدوم آدم عاقلی همچین کاری می کنه.

 

       

 

این هم شام, جوجه کباب با پیتزا چهارفصل(سوسیس با رب گوجه).فکر کنم دیگه از شام خوردن پشیمون شدید.   

 

ولی خداییش این دو روز خیلی حال کردیم و کلی هم خندیدیم و طعم یه خونه مجردی کامل رو چشیدیم.( انشاالله خداوند قسمت همه کنه ).

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:9  توسط امین  | 
فرا رسیدن ولادت حضرت علی(ع) و روز پدر را به همه ی مردم جهان علل خصوص پدرهای گلو زحمتکش که تمام وقت خودشان را صرف کارکردن و در آوردن یک لقمه نان می کنند تا من و شما در رفاه و آسایش کامل زندگی کنیم تبریک می گم امیدوارم که تمامی پدرها در هر نقطه از این کره ی خاکی که هستن سلامت و قبراق باشند و از همین جا من دست تک تک این عزیزان رو می بوسم.

توجه: یک نکته این وسط هست اونم خریدن کادو برای روز پدره که به یک معضل تبدیل شده به نظر من بهترین هدیه گرفتن یه دسته گل هست, شاید بعضی از شماها اعتراض کنید ولی هرچی باشه از شورت و عرقگیر  که بهتره اگر باورتون نمیشه یه سر به کشوی لباس باباتون بزنید به حرف من پی می برین. آخه بدبختانه این کادو فقط مختص روز پدر که نیست در روز معلم, روز مرد و.....   هم معمولا همین قضیه هست که باباهای غزیز برای هفت نسل بعد هم شورت و عرقگیر از خودشون به ارث می گذارن. 

 SMS: مکرر گشته ام از زندگی سیر, بهای کادوی زن شد نفس گیر, چرا در روز زن طلا و سکه, ولی روز پدر شرت و عرقگیر.

حالا دیدین اینو که دیگه من نگفتم

 همیشه خنده برلب و شاد باشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 14:44  توسط امین  | 
یکی از دوستان که من نمی شناسم از طریق ایمیل از من خواست که خودمون رو  کامل تر معرفی کنیم و چرا ؟؟؟ منم نمیدونم !!!, شاید از بچه های دوران قدیم بوده و اصلا ممکن هست محض خنده این حرف رو زده باشه, به هر حال به حرف ایشان احترام می گذاریم.

به نام خدا

اسم من امین متولد 67 , اهل کرمان و دوست خوبم حامد, او نیز اهل کرمان و متولد 67 که البته حامد حدود یک ماه و اندی ازمن بزرگتره که بابت همین مسئله یک کتک مفصل از بنده نوش جان کرده , من و حامد در دوران دبیرستان باهم آشنا شدیم که این موضوع حدودا به شش سال قبل برمیگرده و در آن موقع دو عدد فنچ بیشتر نبودیم و از آن زمان دوستیمون بسیار پایدار بوده و هست, که امیدوارم همینطور پایدار باقی بماند. در واقع ما یک اکیپ از دوستان هستیم که بیشتر اوقات فراغت رو در کنار هم که البته با تفریحات %1000 سالم سپری می کنیم. این جمع که هر کدام از ما برای همدیگر لقب گذاشتیم (از بیکاری) عبارت است از : خود من که به (امین cool ) معروف شدم به خاطر سرد بودن بدنم که معمولا ده درجه سانتیگراد از همه سردتر هستم (به قول بچه ها تو غیر از آدمایی ) و حامد که به (حامد هنگ) معروفه چون یه وقتایی مغزش از کار می افته , نفر سوم دوست خوبم مرتضی که در اولین پست (پارک جنگلی) اسمش بود و معروف شده به (مری) که مخفف اسم خودش هست و چند ماه از من کوچک تره, دم خودم گرم ( مثل این اغده ایها ) و اما میثم که رفیق فابریک و بسیار تا بسیار قدیمی بنده هست که از بدو تولد ما با هم دوست شدیم و خاطرات خوبی از 20 سال پیش تا حالا با هم داشتیم. میثم حدود چند ماه از من بزرگتر هست ( که دیگه زورم نرسید این یکی رو بزنم    و به احترام سن و سالش به اون سه تا لقب دادیم که هر کدام در مکانی خاص مورد استفاده قرار می گیرد , یک (میثم MiMi ) دو (سیب زمینی) و سومی (میثم احمدی) که فامیل خودشه. اگر خدا به ما عمری بدهد در روزها و هفته های آینده بیشتر با بچه ها آشنا خواهید شد.

و در آخر جا داره از شما عزیزانی که وقت خودتان را صرف خواندن مطالب این وبلاگ می کنید سپاس گذاری کنم و امیدوارم که لذت برده باشید, و آرزو می کنم جمع ما همینطور دوستانه, پایدار و صمیمی باقی بماند. (منم بلدم گنده گنده صحبت کنم )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 19:22  توسط امین  | 

حدود دو سه هفته پیش که مشغول دادن (به حساب خودمون) امتحانات آخر ترم بودیم, در روز پنجشنبه امتحان تنظیم خانواده   داشتیم و رفتیم نشستیم سر جلسه , من و حامد نمونه دو استاد خبره در امر تقلب) طبق رسم اجداد و نیاکانمون در کنار هم نشستیم و امتحان شروع شد وغافل از این که اطرافیان ما همگی دختر بودن و نمی شد تقلب کرد , فکر کنید مثلا بپرسیم: خانم یکی از روش های پر کاربرد برای جلوگیری از بارداری چیه؟؟؟ شما جای ما آیا روتون می شه   ؟.خلاصه از سالن امتحان خارج شدیم درحالی که حسابی خراب کرده بودیم همراه جمعی از بچه های ارازل اوباش به طرف سردر اصلی دانشگاه حرکت کردیم. نزدیک سردر اصلی یه آب سردکن قرار داشت که با بچه ها رفتیم آب بخوریم که ناگهان متوجه شدیم یه حجله خالی از سکنه , کنار ما قرار داره که یک دفعه یکی از بچه ها رفت توی حجله, حالا مگه ما اینجور می خندیدیم   , از طرف دیگه حراست دانشگاه در دو قدمی ما قرار داشت. فکر کن!!!

                   

خدا بیامرزتت پسر خوبی بودی.


و اما زندگی ۳ توله سگ در میان محوطه دانشگاه آزاد که البته دوتای دیگه فرار کردن و این بدبخت رو قال گذاشتن.(در صورت واضح نبودن بر روی عکس ها کلیک کنید)

  

احتمالا مادرشون می خواسته بچه هاش آینده درخشانی داشته باشن که اونارو در یک اینچنین محیط فرهنگی به دنیا آورده.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 0:20  توسط امین  | 

جاتون خالی امروز من با یکی از دوستانم به نام مرتضی برای گردش رفتیم پارک جنگلی تا به قول خودمون چرخی بزنیم و صفایی کنیم.از غذا ما روی یه نیمکت نشستیم و دقیقا جلوی ما یه وسیله شهربازی قرار داشت که معروف بود به کشتی وحشت و به نظر من این اسم کاملا لایق این کشتی بود چون اونقدر غیر استاندارده که آدم مرگ و جلوی چشماش میبینه(خود من هم یه بار سوار شدم و بعد به درگاه خدای متعال توبه کردم ).خلاصه ملت مرتب بلیط می خریدن و خوشحال سوار می شدن تا کشتی پر شد و همه خودشون رو آماده کردن برای سفر به آخرت.۱دقیقه۲دقیقه۳دقیقه.نخیر این وسیله  از جاش تکون نخورد و اعلام کردن کشتی خراب شده و اینجا بود که از یه طرف خدا بهشون رحم کرد و از طرف دیگه همه کنف شده بودن و ناراحت داشتن پیاده می شدن و در میان این هیرو بیر من و مرتضی از خنده روده بر شده بودیمکه یک دفعه دیدیم صاحب کشتی دستگاه جوشکاری رو (که انگار همیشه آماده بود)روشن کرد و قسمت های مختلف کشتی رو چنان جوش میداد که به نظر میرسه کار هر روزش هست و عادت کرده اگر باورتون نمیشه خودتون ببینید.

 

 ساعت دقیقا ۷:۳۰ که این آقا کارشو شروع کرد.باید ببخشید من دوربین عکاسی ندارم و با گوشی عکس میگیرم.انشاالله اگر خدا خاست یه دوربین میخرم.

 

ادامه مرمت کشتی از زاویه ای دیگر(عکس از ایستگاه فضایی ناسا)

  

ساعت ۹ شب و همچنان تلاش دلیر مردان زحمتکش این خطه از ایران برای بازسازی و به آب انداختن کشتی ادامه دارد

 

جوشکاری این آقا در دو تصویر بالا آدمو یاد چهارشنبه سوری میندازه

 

عکس سمت چپ همون جایی بود که ما نشسته بودیم.اینجا دیگه خسته شدم به مرتضی گفتم بریم به سمت باغ وحش 

 

اینم ریش سفید این باغ وحش در کنار اعضای خانواده

 

از نمایی دیگر

  

این بدبخت ها رو کردن توی یه قفس تنگ و اسم باغ وحش رو روی این مجموعه گذاشتن در کل بیشتر از ۳ یا ۴ نوع حیوان هم نمیشن قدیما یه شتر هم بود که اونم بردن. تازه این روزا توی هر روستایی بری از این جک و جونورا پیدا میشه و این حیواناتی که ما امروز زیارت کردیم قبلا هم در روستاهای اطراف دیده بودیم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 11:23  توسط امین  |