داداش مهدی به من گفت خیلی شانس آورد چون اگر تصادف ۱۵ ثانیه دیرتر رخ می داد به جای اون پراید که در عکس سمت چپ مشاهده می کنید الان ماشین خودش ساندویچ می شد .
چند شب پیش داشتم توی چندتا سایت پرسه میزدم که ناگهان چشمم افتاد به عکسی که این بالا مشاهده می کنید, بله, فوتبال لیستها برنامه بسیار محبوب ما, درسته که من بیست سال بیشتر ندارم ولی هرچی هست جزو برنامه های دوران کودکی من به حساب میاد, حدود ده, دوازده سال پیش بود که از تلویزیون برای اولین بار پخش می شد, یادم میاد که تقریبا ساعت ۳:۳۰ بعد از ظهر روزهای جمعه میزاشت و معمولا این میثم بود که بیشتر خونه ما پلاس بود و با هم می نشستیم پای تلویزیون تا فوتبال لیستها شروع بشه ولی به محض تمام شدن این برنامه حسابی مارو جو می گرفت و می رفتیم روی حیاط توپ دولایه پلاستیکی (که همیشه آماده بود) رو بر می داشتیم و دو تیم تشکیل می دادیم, تیم اول که بیشتر اوقات من (سوباسا) و میثم با هم یار بودیم و تیم دوم که شامل داداش مهدی و داداش هادی (کاکرو) می شدن در مقابل ما قرار داشتن وقتی که بازی شروع می شد (بگذریم که چقدر دست و پاهای هم رو قلم می کردیم و جرزنی هم که همیشه رو شاخمون بود
) بر اثر سرو صدای زیاد بابام از خواب بیدار می شد و می کرد دنبالمون, دیگه شانس یا اقبال, اگر گیرمون میاورد یک کتک ردیف در حد تیم ملی می خوردیم
ولی کی اهمیت میداد به محض این که بابام می رفت بازی ما دوباره شروع می شد
. یادش بخیر چقدر زود می گذره, کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم.
از تمام دوستای گلم تقاضا دارم نظم رو به هم نزنن, کادو ها رو بزارن روی میز
و بشینن سر جاهاشون تا جشن رو آغاز کنیم.
برای شروع کار همه با هم : تولد تولد تولدم مبارک, بیا شمعارو فوت کن که 100 نه 1000 سال زنده باشم.
میثم و حامد و مرتضی ضبط تو روشن کنید![]()

همه بیاین وسط برای رقص, حالا همه با هم : نازی نازی امشب دلم مست ....
ولی از شوخی گذشته تولد منو فقط یک نفر تبریک گفت اونم زن داداشم بود, ازش ممنونم انشاالله جبران میکنم, ولی معلوم شد چقدر منو دوست دارن. کسی چه میدونه شاید من خوب نیستم میشه؟؟؟

از نمای بیرونی


غلط نکنم منظور این آقا (WelCome Icecream) بوده.( هرکی نوشته انگلیسیش مثل من خوب بوده
)
جاتون خالی دو روز پیش خونه دوست عزیزمان حاج میثم خالی شد البته بد برداشت نکنید پدر و مادر ایشان به دیار آبا اجدادی سفرکرده بودند و میثم به من زنگ زد و از من خواست برم و یکی دو روزی پیشش بمونم که منم با کمال میل قبول کردم و با سرعت سوار موتور کیپس ۱۳۰۰ سی سی
یکی نیست بگه آخه کدوم آدم عاقلی همچین کاری می کنه.
این هم شام, جوجه کباب با پیتزا چهارفصل(سوسیس با رب گوجه
).فکر کنم دیگه از شام خوردن پشیمون شدید
.
ولی خداییش این دو روز خیلی حال کردیم و کلی هم خندیدیم و طعم یه خونه مجردی کامل رو چشیدیم.( انشاالله خداوند قسمت همه کنه ).
توجه: یک نکته این وسط هست اونم خریدن کادو برای روز پدره که به یک معضل تبدیل شده به نظر من بهترین هدیه گرفتن یه دسته گل هست, شاید بعضی از شماها اعتراض کنید ولی هرچی باشه از شورت و عرقگیر
که بهتره اگر باورتون نمیشه یه سر به کشوی لباس باباتون بزنید به حرف من پی می برین. آخه بدبختانه این کادو فقط مختص روز پدر که نیست در روز معلم, روز مرد و..... هم معمولا همین قضیه هست که باباهای غزیز برای هفت نسل بعد هم شورت و عرقگیر از خودشون به ارث می گذارن.
SMS: مکرر گشته ام از زندگی سیر, بهای کادوی زن شد نفس گیر, چرا در روز زن طلا و سکه, ولی روز پدر شرت و عرقگیر.
حالا دیدین اینو که دیگه من نگفتم![]()
همیشه خنده برلب و شاد باشید.
به نام خدا
اسم من امین متولد 67 , اهل کرمان و دوست خوبم حامد, او نیز اهل کرمان و متولد 67 که البته حامد حدود یک ماه و اندی ازمن بزرگتره که بابت همین مسئله یک کتک مفصل از بنده نوش جان کرده
, من و حامد در دوران دبیرستان باهم آشنا شدیم که این موضوع حدودا به شش سال قبل برمیگرده و در آن موقع دو عدد فنچ بیشتر نبودیم و از آن زمان دوستیمون بسیار پایدار بوده و هست, که امیدوارم همینطور پایدار باقی بماند. در واقع ما یک اکیپ از دوستان هستیم که بیشتر اوقات فراغت رو در کنار هم که البته با تفریحات %1000 سالم سپری می کنیم. این جمع که هر کدام از ما برای همدیگر لقب گذاشتیم (از بیکاری) عبارت است از : خود من که به (امین cool ) معروف شدم به خاطر سرد بودن بدنم که معمولا ده درجه سانتیگراد از همه سردتر هستم (به قول بچه ها تو غیر از آدمایی
) و حامد که به (حامد هنگ) معروفه چون یه وقتایی مغزش از کار می افته
, نفر سوم دوست خوبم مرتضی که در اولین پست (پارک جنگلی) اسمش بود و معروف شده به (مری) که مخفف اسم خودش هست و چند ماه از من کوچک تره, دم خودم گرم ( مثل این اغده ایها ) و اما میثم که رفیق فابریک و بسیار تا بسیار قدیمی بنده هست که از بدو تولد ما با هم دوست شدیم و خاطرات خوبی از 20 سال پیش تا حالا با هم داشتیم. میثم حدود چند ماه از من بزرگتر هست ( که دیگه زورم نرسید این یکی رو بزنم
) و به احترام سن و سالش به اون سه تا لقب دادیم که هر کدام در مکانی خاص مورد استفاده قرار می گیرد , یک (میثم MiMi ) دو (سیب زمینی) و سومی (میثم احمدی) که فامیل خودشه. اگر خدا به ما عمری بدهد در روزها و هفته های آینده بیشتر با بچه ها آشنا خواهید شد.
و در آخر جا داره از شما عزیزانی که وقت خودتان را صرف خواندن مطالب این وبلاگ می کنید سپاس گذاری کنم و امیدوارم که لذت برده باشید, و آرزو می کنم جمع ما همینطور دوستانه, پایدار و صمیمی باقی بماند. (منم بلدم گنده گنده صحبت کنم
)
حدود دو سه هفته پیش که مشغول دادن (به حساب خودمون) امتحانات آخر ترم بودیم, در روز پنجشنبه امتحان تنظیم خانواده
؟.خلاصه از سالن امتحان خارج شدیم درحالی که حسابی خراب کرده بودیم همراه جمعی از بچه های ارازل اوباش به طرف سردر اصلی دانشگاه حرکت کردیم. نزدیک سردر اصلی یه آب سردکن قرار داشت که با بچه ها رفتیم آب بخوریم که ناگهان متوجه شدیم یه حجله خالی از سکنه , کنار ما قرار داره که یک دفعه یکی از بچه ها رفت توی حجله, حالا مگه ما اینجور می خندیدیم
, از طرف دیگه حراست دانشگاه در دو قدمی ما قرار داشت. فکر کن!!!
خدا بیامرزتت پسر خوبی بودی.
و اما زندگی ۳ توله سگ در میان محوطه دانشگاه آزاد که البته دوتای دیگه فرار کردن و این بدبخت رو قال گذاشتن.(در صورت واضح نبودن بر روی عکس ها کلیک کنید)
احتمالا مادرشون می خواسته بچه هاش آینده درخشانی داشته باشن که اونارو در یک اینچنین محیط فرهنگی به دنیا آورده.
جاتون خالی امروز من با یکی از دوستانم به نام مرتضی برای گردش رفتیم پارک جنگلی تا به قول خودمون چرخی بزنیم و صفایی کنیم.از غذا ما روی یه نیمکت نشستیم و دقیقا جلوی ما یه وسیله شهربازی قرار داشت که معروف بود به کشتی وحشت و به نظر من این اسم کاملا لایق این کشتی بود چون اونقدر غیر استاندارده که آدم مرگ و جلوی چشماش میبینه(خود من هم یه بار سوار شدم و بعد به درگاه خدای متعال توبه کردم![]()
که یک دفعه دیدیم صاحب کشتی دستگاه جوشکاری رو (که انگار همیشه آماده بود)روشن کرد و قسمت های مختلف کشتی رو چنان جوش میداد که به نظر میرسه کار هر روزش هست و عادت کرده اگر باورتون نمیشه خودتون ببینید.
ساعت دقیقا ۷:۳۰ که این آقا کارشو شروع کرد.باید ببخشید من دوربین عکاسی ندارم و با گوشی عکس میگیرم.انشاالله اگر خدا خاست یه دوربین میخرم.
ادامه مرمت کشتی از زاویه ای دیگر(عکس از ایستگاه فضایی ناسا)
ساعت ۹ شب و همچنان تلاش دلیر مردان زحمتکش این خطه از ایران برای بازسازی و به آب انداختن کشتی ادامه دارد
جوشکاری این آقا در دو تصویر بالا آدمو یاد چهارشنبه سوری میندازه
عکس سمت چپ همون جایی بود که ما نشسته بودیم.اینجا دیگه خسته شدم به مرتضی گفتم بریم به سمت باغ وحش
از نمایی دیگر
این بدبخت ها رو کردن توی یه قفس تنگ و اسم باغ وحش رو روی این مجموعه گذاشتن در کل بیشتر از ۳ یا ۴ نوع حیوان هم نمیشن قدیما یه شتر هم بود که اونم بردن. تازه این روزا توی هر روستایی بری از این جک و جونورا پیدا میشه و این حیواناتی که ما امروز زیارت کردیم قبلا هم در روستاهای اطراف دیده بودیم.